پارت۱

خرید بک لینک
رمان تمنا

به نام خالق عشق

#پارت 1

-بابا پشت بهم تو سالن نشسته بود از صدای تق تق پاشنه ی کفشم متوجهم شدو برگشت
سمتم...
رفتم نشستم روبروش و گفتم خب آقای پدر الوعده وفا فک کنم دیگه وقتشه...

-بابا پوفی کشیدو گفت دخترم من هنوزم میگم تو نمیخواد تو این کار دخالت کنی ما خودمون
نقشه رو عملی میکنیم
با عصبانیت بلند شدمو گفتم کی دیگه پدر؟ 9سال پیش این اتفاق اقتاده،من الان 7 ساله منتظره
این لحظم،حالاکه وقتش شده شما جا میزنین،مطمئن باشین اگه نذارین تو عملیاتتون بشم خودم
یه جوری وارده باندشون میشم...اینو گفتم و با حرص رفتم سمت باغ یکی از خدمتکارا اومد
طرفمو گفت خانم تلفن با شما کار داره...
قدمامو تند کردمو گفتم بهش بگو بعدا زنگ بزنه...
دستامو بغل کردمو شروع کردم قدم زدن،یاد اتفاق 9 سال پیش افتادم فقط 11 سالم بود وقتی از
مدرسه برگشتم مامانو غرق خون وسط پذیرایی دیدم از شوک نمیتونستم حرف بزنم با تفنگ پدر
به خودش شلیک کرده بود دو ساله تمام تمام فکرو ذهنم این بود که چرا باید مامان خودکشی
میکرد ولی دلیلی براش پیدا نمیکردم آهی از سر حسرت کشیدم هوای آذر ماه به شدت سرد بود

با برخورد قطراته باران به صورتم به خوردم اومدم باران رفته رفته بیشتر شد دستامو باز کردم
چشامو بستم زیر باران وایسادم
باران پاییزی بی رحمانه به تن وبدنم شلاق میزد قلبه پرکینه ی منو بیشتر زخمی میکرد
با صدای پدر که میگفت تمنا جان بیا تو دخترم سرما میخوری به خودم اومدم و داخل شدم
مستقیم به سمت اتاق رفتم لباسامو عوض کردم دوباره به سالن برگشتم پدر پیپشو روشن کردو
وایساد جلوم و بی مقدمه گفت ما عملیاتو از فردا شروع میکنیم تو شب باید بری پیش یکی از
بچه ها اون بهت میگه باید چیکار کنی...بعدم آروم بغلم کردو گفت من نمیخواستم وارد این کار
کنمت ولی حالا که خودت خواستی اومیددارم موفق باشی
با بوسه ای رو پیشونیم ازم دور شد رفت نشست رو صندلی روزنامشو گرفت تو دستشو از
خدمتکار در خواست قهوه کرد
ذهنم رفت به قدیما اون موقع ها که مامان بود همیشه خودش برا پدر قهوه درست میکرد،بغضمو
قورت دادمو پناه بردم به غاره تنهاییم

پست اوا...

ما را در سایت پست اوا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 130 تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد 1398 ساعت: 12:54

صفحه بندی