پدری که فقط جسمش زندس وروحش با مامان خاک شد...
دلم هوای آغوششو کرده بود سرمو بذارم رو پاهاش خودمو لوس کنم اونم دعوام کنه که دیگه
بزرگ شدمو وقته بچه بازی نیست
دلم میخواست محکم گونشو ماچ کنم و باز عصبانی شه،دلم میخواست وقتی با پدر تو اتاق خلوت
میکردن بی هوا درو باز کنم بپرم تو بغل پدرو گونشو ببوسمو با شیطنت بگم جناب پدر چیکار
میکردین؟بعد مامان با حرص از اتاق بندازتم بیرونو صدای قهقه ی بابا تو گوشم بپیچه...دلم
میخواست وقتی میخواد بره مهمونی خودم آرایشش بکنم و بعد بگم چه ناز شدی مهرسا خانم و
عینه دخترت گلی...
اونم چشاش ستاره بارون شه بگه برو پدر سوخته همش از خودش تعریف میکنه غش غش
بخندمو گونشو ببوسم اونم عصبانی بشه که آرایشش خراب شد...دلم میخواست...دلم
میخواست...دلم میخواست...دلم خیلیا چیزا میخواست ولی هیچکدومش نبود...
با یادآوری اون خاطرات قطره اشک سمجی ریخت رو گونم،زود گرفتم نباید گریه میکردم به
مامان قول داده بودم قوی باشم
ما را در سایت پست اوا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 120