صدای جدی پدر مانع شد:غذاتو کامل بخور...دوباره نشستم رو صندلیو به زور همه ی غذامو تموم
کردم و اینبار بدون هیچ حرفی از سالن خارج شدم
لباسامو پوشیدم گوشیمو گذاشتم تو جیب پالتوم و رفتم تو سالن
پدر داشت با تلفن صحبت میکرد
با دیدن من به شخص پشت تلفن گفت حاضره میتونی بیای دنبالش
رفتم روبروش وایسادم بلند شد خودمو انداختم تو بغلشو گفتم دلم برات تنگ میشه پدر
امیدوارم بتونم موفق بشم
اگه این کار انجام بشه من دیگه هیچ آرزویی ندارم
پدر دستشو رو سرم کشیدو گفت اگه تو دختر منی میدونم موفق میشی،سخته ولی تو موفق
میشی
در ضمن تمنا خیلی مواظب خودت باش متوجه هستی که چی میگم
اونجا جایه امنی نیست!!!
سرمو تکون دادم میدونستم منظورش چیه...
رو موهامو بوسیدو گفت رفته رفته بیشتر شبیه مامانت میشی
چشام پر شد که پدر زود گفت اگه قراره با هر حرف و هر یادآوری تو به هم بریزی که نمیشه،قوی
باش
بغضمو به زور قورت دادم صدای زنگ اف اف باعث شد چشم از پدر بردارم یکی از خدمتکارا درو
باز کرد یه پسر حدود 33 ساله با قیافه ی معمولی ولی قدو هیکل ورزشکاری وارد سالن شد با
دیدن پدر اومد سمتشو گفت سلام آقا
اگه اجازه بدین بریم
پدر سرشو تکون دادو گفت سلام
برین،خیلی مواظب تمنا باش یوسف،من بعده خدا امیدم به توئه
یوسف سرشو تکون دادو با گفتن خیالتون راحت آقا رو کرد سمت من و گفت بریم؟
دوباره پدرو بغل کردمو آروم گفتم دوست دارم پدر
بعدم با یوسف از تو سالن خارج شدیم
سوار یه لیموزن مشکی شدیم
دو نفر قلدر تو ماشین بودن
یکی رانندگی میکرد اونیکی بغل دستش بود
با بسته شدن در، ماشین به حرکت در اومد
چشامو بستمو سرمو تکیه دادم به شیشه...خدایا خودت کمکم کن...
زیر لب آیه الکرسی رو خوندم و چنتا صلوات برا مامان فرستادم دلم یه ذره آروم شد...
با صدای یوسف به خودم اومدم
رسیدیم خانم...
ما را در سایت پست اوا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 126